واي باران؛
باران
شيشه پنجره را باران شست
از دل من اما،
چه كسي نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربي رنگ،
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
مي پرد مرغ نگاهم تا دور
واي باران
باران
پر مرغان نگاهم را شست.
***
ادامه مطلب
غلام آن کلماتم که آتش انگیزد / نه آب سرد زند در سخن بر آتش تیز - حافظ
واي باران؛
باران
شيشه پنجره را باران شست
از دل من اما،
چه كسي نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربي رنگ،
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
مي پرد مرغ نگاهم تا دور
واي باران
باران
پر مرغان نگاهم را شست.
***
“The only serious philosophical question is whether or not
to commit suicide.”
(Albert Camus)
برخی از فیلسوفانی که به این پرسش
جدی آری گفته اند:
435 ق.م. امپدوکلس بنا به روایتی خودکشی کرد.
399 ق.م. سقراط محکوم به مرگ گردید و در جمع دوستان خود،
جام شوکران را سر کشید در حالی که امکان فرار از زندان برایش مهیا بود!
338 ق.م. طبق افسانه ها، ایزوکراتس با امتناع از خوردن به
زندگی اش پایان داد.
52 ق.م. لوکرتیوس
بنا به روایتی، پس از از دست دادن عقل اش در اثر نوشیدن مهردارو، خودکشی کرد.
65 ق.م. سنکا پس از مشاجره با نرون مجبور به حودکشی
شد.
1640 م. اوریل داکوستا پس از اینکه
از سوی گروهی مذهبی مورد ضرب و شتم فرار گرفت، پس از بازگست به خانه با شلیکی خود
را از پای درآورد.
1901 پل ره از کوه سقوط کرد و مرد.
1903 م. اتو واینینگر در 23 سالگی
خودکشی کرد.
1906 م. لودویگ بولتزمان خودش را
به دار آویخت.
1940 م. والتر بنیامین در راه فرار
از دست نازی ها در مرز فرانسه-اسپانیا با سم حودکشی کرد.
1943 م. سیمون ویل با امتناع از خوراک خوکشی
کرد.
1954 م. آلن تورینگ با خوردن سیب
مسموم خودکشی کرد.
1978 م. کورت گودل با پرهیز از
خوراک خوکشی کرد.
1979 م. اوالد ایلکنکوف خودکشی
کرد.
1983 م. آرتور کستلر همراه با زن
سومش با مصرف مقادیر زیاد دارو خوکشی کرد.
1994 م. سارا کوفمن فیلسوف فرانسوی
در روز تولد نیچه حودکشی کرد.
1994 م. گی دوبور در کلبه روستایی اش
با شلیک گلوله خودکشی کرد.
1994 م. دیوید استاو خودکشی کرد.
1995 م . ژیل دولوز با پریدن از پنجره
اتاقش در طبقه چهارم خودکشی کرد.
جان بنویل درسال 1945 در وکسفورد (Wexford) ایرلند چشم به جهان گشود و در همان شهر تحصیلات مدرسه و کالج اش را گذراند. بعدها به علت کار در یک شرکت هواپیمایی در دابلین، این فرصت را یافت که به اکثر کشورهای جهان سفر نماید. به مدت 11 سال ویراستار ادبی «Irish Times» بود (99-1988). اولین کتابش مجموعه داستانهای کوتاهی به نام Long Lankin را در 1970 منتشر کرد و پس از آن دو رمان Nightspawn در سال 1971 و Birchwood در سال 1973 منتشر نمود.
وی در چند رمان جداگانه، زندگی دانشمندان بزرگ سده های گذشته و ایده های علمی شان را مورد کاوش قرار داد که جوایز متعددی را برایش به ارمغان آورد: Dr Copernicus در 1976، Kepler در 1981، The Newton Letter: An Interlude در1982و Mefisto در 1986. رمان (1989) The Book of Evidence ( نامزد جایزه بوکر)، (1993)Ghosts و (1995) Athena ، در واقع یک تریلوژی داستانی را تشکیل می دهند که توسط قاتل محکومی به نام "فردی مونتگمری" روایت می شود. شخصیت اصلی در رمان (1997)The Untouchable یک مورخ هنر به نام "ویکتور ماسکل" و جاسوسی به نام "آنتونی بلانت" است. رمان (2000) Eclipse توسط بازیگری به نام" الکساندر کلیو" که به خانه ای که در دوره کودکیش برگشته، روایت می شود. رمان (2002)Shroud داستان Eclipse را ادامه می دهد.
دریا The Sea چهاردهمین اثر جان بنویل است که اسداله امرایی آن را به فارسی برگردانده است. درباره دریا در پست بعدی خواهم نوشت. در اینجا تنها اشاره کوچکی به داستان می کنم و در نهایت چند جمله دریایی از بنویل می آورم:
راوی «دریا» مکس موردن، یک منتقد و مورخ هنری در دهه ششم زندگی خود، که بعد از مرگ همسرش آنا بر اثر سرطان، درمانده و مایوس به ساحل دریایی باز میگردد که تابستانهای دوره کودکیاش را در آنجا سپری می کرده و در خانه" سدارها " سکونت می کند که پنجاه سال قبل خانواده گریس ( اولین عشق زندگی راوی ) در آن اقامت داشتند. موردن به یاد می آورد که در ۱۱سالگی شیفته خانم گریس می شود و به بهانه بازی با بچه ها به خانه ساحلی خانواده گریس راه می یابد. اما بعدتر عشقش به دختر هم سن و سال خانواده؛ کلوئه معطوف می شود: دختری پر شر و شور، دمدمی مزاج، بیرحم، و بی اعتنا به راوی. در پایان بندی داستان رازی برملا می شود، درگیری کلوئه و رز به اوج می رسد، و.... موازی با روایت خاطرات موردن که تنه اصلی رمان را تشکیل می دهد دو سطح زمانی دیگر هم پیش می رود. یک سطح برش هایی از آخرین روزهای زندگی آنا همسر مکس موردن است و دیگری زندگی روزمره موردن در مهمانخانه دوشیزه واواسور یعنی همان خانه "سدارها".
مکس بیشتر مایل است در گذشته سیر کند. حادثه مرگ همسرش آنقدر او را متاثر کرده که می خواهد از طریق یادآوری خاطرات به جهانی پیشینی سفر کند: «چیزی که می خواستم از اول تا آخر این بود که توی گوشه یی بخزم و خودم راحفظ کنم و در گرمای امن جنینی پناه بگیرم و در آن از گزند نگاه های سرد و بی اعتنای آسمان در امان باشم و سرمای تند و ویرانگر را حس نکنم.» مکس شرایط حال را تاب نمی آورد. تصویری که از حال و روز کنونی اش تصویر می شود مردی خسته و میخواره است که حوصله ارتباط های تازه را ندارد. لحن شاعرانه فصل اول کتاب، وقایع را در هاله یی از ابهام فرو می برد. توصیف های جزیی پردازانه بنویل علاوه بر آنکه روند نقل حوادث رمان را از تک و تا می اندازد خواننده را هم تا نیمه اثر در شک و تردید باقی می گذارد که خط اصلی قصه کدام است. در نیمه اول کتاب صدای راوی با یک جور لکنت زمانی همراه است. قطعات کوتاه پی در پی که زمان های متفاوت و متنوعی را نقل می کنند از پس هم می آیند. این ترفند نویسنده است تا مسیر اصلی و قابل پیش بینی داستان را تا حد ممکن به تعویق بیندازد. گویی در نیمه اول کتاب کاراکترها شناسانده شده و در نیمه دوم داستان روایت می گردد. «دریا» داستانی تلخ است که زیر سایه مرگ پیش می رود. دریا به نشانه حضور همیشگی، آرام و بی اعتنای مرگ همیشه در پس زمینه داستان حضور دارد. ذهن سیال راوی درست مثل موج های دریا پیش می رود و بازمی گردد.
دریا داستانی است در باب مرگ، زیستن، کودکی، بلوغ، پیری؛ کوشش فلسفی راوی برای یافتن خود، داستانی درباره بی تفاوتی و بی اعتنایی، داستانی در باب هیچ، هیچ لحظه ای. خواندن "دریا" را به همه دوستانم توصیه می کنم.
***
They departed, the gods, on the day of the strange tide
خدایان با هم وداع کردند؛ روزی که جزر و مد غریب به پا شد.
I would not swim again, after that day…. I would not swim, no, not ever again.
بعد از آن روز دیگر شنا نکردم..... دیگر شنا نمی کردم، نه، شنا بی شنا.
Someone has just walked over my grave. Someone.
یکی تازه از روی قبرم رد شده است. یکی.
The past beats inside me like a second heart
گذشته درون من مثل قلب دومی می تپید.
I may go mad here. Deedle deedle.
.شاید این جا دیوانه شوم. دی دیدری. دی دیدری.
Yes, things endure, while the living lapse.
بله، اشیا می مانند، در حالی که زنده ها زوال می یابند.
The uncanny is not some new thing but a thing known returning in a different form, a revenant?
وهم پدیده ی تازه ای نیست، بلکه پدیده ای معلوم است که به شکلی متفاوت بروز می کند، مرده ای از گور برخاسته؟
"I thought of Ballyless and the house there on
... به فکر " بی بالی" و خانه ی استیشن رود افتادم و به فکر گریس ها و کلوئه گریس. علت را نمی دانم، اما درست مثل این بود که ناگهان از تاریکی توی روشنایی تند پا گذاشته ام.
I did not hate them. I loved them, probably. Only they were in my way, obscuring my view of the future. In time I would be able to see right through them, my transparent parents. "
از آن ها بدم نمی آمد. شاید هم دوستشان داشتم. فقط یر راه من قرار می گرفتند و نمی گذاشتند آینده را ببینم. گاهی می توانستم از میان آن ها ببینم، از میان پدر و مادر شفاف.
“she seemed not to be looking through the lens, at her subject, but rather to be peering inward, into herself, in search of some defining perspective, some essential point of view.”
انگار توی چشمی دوربین نگاه نمی کرد تا سوژه ی عکاسی اش را ببیند، گویی دنبال خودش بود، به درون خودش نگاه می کرد تا چشم انداز یا نقطه نظری را انتخاب کند.
We carry the dead with us until we die…
جنازه ای از خاطره ی دیگران درون خود حمل می کنیم، تا زمانی که جان از تن مان در برود،
‘Perhaps all of life is no more than a long preparation for the leaving of it.’
شاید تمام زندگی لحظه ای طولانی باشد برای ترک دنیا و همه ی آنچه در آن است.
"the whole sea surged, it was not a wave, but a smooth rolling swell that seemed to come up from the deeps ... and I was lifted briefly and carried a little way toward the shore and then was set down on my feet as before, as if nothing had happened. And indeed nothing had happened, a momentous nothing, just another of the great world's shrugs of indifference."
تمام دریا به جوش آمد، موج نبود، از اعماق هجوم آورد....آب مرا کند و کمی به سوی ساحل راند و دوباره بر زمین گذاشت، انگار نه انگار که اتفاقی افتاده است. در واقع اتفاقی هم نیفتاده بود، یک هیچ لحظه ای، یک بی اعتنایی و شانه بالا انداختن بزرگ دنیا.
متن انگلیسی چند صفحه اول رمان در ادامه مطلب